شعر
هفت اقلیم دل
قلم از نطق ازل تا به زبان آمده است سخن از صورت انسان به میان آمده است
نقش صنع صمدی بر رخ لوح احدی آنچه در پرده نهان بود عیان آمده است
اسم اعظم که بود قبله اسماء و صفات مظهرش مصطبه کون و مکان آمده است
دل غمدیده ما بر اثر عشوۀ دوست عرصۀنزهت خوبان جهان آمده است
جز مطهر نکند مسُ و نگردد ممسوس آنکه قرآن سمت اندر تن و جان آمده است
بِطنه و فطنه دو ضدند برو قصُه مخوان در خور آخور و اغل حَیَوان امده است
مدُعی شعبده بازی کند اندر ره دین شیخ نجدی به لباس دگران آمده است
هفت اقلیم دل از صدق کسی پیموده است که درین بادیه بی نام و نشان آمده است
از کران تا به کران ازلیُ و ابدی نقطۀ نطفه چسان در طیران آمده است
حسن از شعشعۀ جلوۀ قدس ملکوت ماشاءالله که چه خوش در هَیَمان آمده است
(استاد حسن حسن زاده آملی)