الف- عابد و شیطان

 قومی درختی را برای عبادت در مقابل خداوند برگزیدند ، مرد عابدی آنرا شنید و گفت :کارشان بد کاری است .

تبری را برداشت و رفت تا درخت را قطع کند. در راه شیطان به او اعتراض کرد و فریاد زد .

وایستا! برای چه می خواهی آن درخت را ببری؟

مرد عابد: برای اینکه آن درخت مردم را گمراه می کند.

شیطان : چه کاری داری به مردم آنها را در گمراهیشان رها کن

عابد : سخن تو بد است ، چگونه آنها را در گمراهی رها کنم  بر من واجب است آنها را ارشاد کنم

شیطان : به تو اجازه نمیدهم

عابد: آنرا خواهم برید

در این هنگام شیطان یقه عابد را گرفت و عابد او را بر زمین زد و به او گفت ، زور مرا دیدی ؟!

شیطان شکست خورده گفت گمان نمی کردم اینگونه قدرتمند باشی . مرا رها کن آنچه را میخواهی انجام بده

در روز بعد عابد رفت تا درخت را ببرد و در راه صدای شیطان را شنید که می گفت : آیا امروز برگشتی برای بریدنش ؟

عابد : آیا به تو نگفتم چاره ای جز بردینش نیست ؟ با تو خواهم جنگید  تا( کلمة الله هی العلیا) کلمه الله بالاترین باشد

شیطان یقه اورا گرفت و جنگیدند تااینکه شیطان افتاد عابد بر روی سینه او نشست ، شیطان به او گفت . نیرویت عجیب است ! مرا رها کن و آنچه را می خواهی انجام بده .

در روز سوم ابلیس لحظه ای فکر کرد و خیر خواهانه و با چرب زبانی به  عابد گفت : تو چه مرد خوبی هستی و اما ایا میدانی چرا در بریدن درخت با تو مخالفت کردم ؟ پرستش کنندگان درخت بر تو خشم خواهند گرفت ، بریدن آنرا رها کن و من هر روز دو دینار طلا به تو میدهم و تودر آسایش زندگی کن .

عابد : دو دینار؟!

شیطان : بله دو دینار صبح در زیر بالشتت

عابد: به تو قول میدهم و مرا در عهد و پیمانم راست ودرست میشناسی.

عابد هر روز صبح دستش را به زیر بالشت میبرد و دو دینار را برمیداشت . در صبح یکی از روزها دستش را برد و خالی برگشت .

ابلیس دینارها را از او قطع کرد ! در این هنگام عابد خشمگین شد و برخاست و تبرش را برداشت و رفت تا درخت را ببرد.

ابلیس براو اعتراض کرد و فریاد زد . وایستا کجا؟

عابد: به سوی درخت تا آنرا ببرم.

شیطان مسخره کننان قهقهه ای زد ، آنرا میبری برای اینکه من دینارها را از تو قطع کردم ؟! کارت بد کاری است !

عابد: من درخت گمراهی را میبرم و مشعل هدایت را شعله ور میکنم . عابد به طرف شیطان آمد و با او کشتی گرفت عابد بر زمین افتاد وشیطان با تکبر بر روی سینه او نشست درحالی که به او می گفت الآن نیرویت کجا رفته؟

از سینه عابد شکست خورده صدای بلند شد و گفت به من خبر بده چگونه بر من غلبه کردی؟

شیطان: هنگامی که برای خدا خشمگین شدی بر من غلبه کردی و هنگامی که به خاطر خودت خشمگین شدی من بر تو غلبه کردم هنگامیکه که برای عقیده ات جنگیدی مرا بر زمین زدی و هنگامیکه برای منفعتت جنگیدی من تورا بر زمین زدم .

 ب - حاتم طایی و برادرش

وقتی که حاتم طایی از دنیا رفت ، برادرش خواست جای اورا بگیرد، حاتم مکانی ساخته بود که هفتاد درب داشت و فقرا از همه آن درها از او چیز طلب میکردند و می داد ، برادرش خواست در آن مکان بنشیند مادرش گفت: تو نمی توانی جای او را بگیری او توجه نکرد مادرش برای آزمایش او لباس فقرا را پوشید و به درب جایگاه آمد و چیزی خواست وقتی گرفت بدم درب دیگررجوع کرد چیزی گرفت بدرب سومی رسید برادر حاتم گفت تو دو بار گرفتی باز میخواهی؟ بر سر او فریاد زد ، مادرش لباس فقراراکنارزدو گفت : نگفتم تو لایق این کار نیستی روزی هفتاد بار از برادرت چیزی میخواستم مرا رد نکرد ، من فرق ترا با او وقتی دانستم که شیر می خوردی ، یک پستان در دهان میگرفتی و دست دیگر را روی پستان دیگر میگذاشتی تا کس دیگری از آن نخورد ، اما او وقتی طفل دیگری را میدید پستان را رها و در اختیار او میگذاشت .

ج- صاحب خانه و گربه

داخل خانه شخصی گربه ی بود، بسیار دزد . هر چند او را به راه دوری میبرد ، هنوز صاحب خانه به خانه نرسیده بود آن گربه رسیده بود. ناچار دست و پای او را بست و او را در شطّ ( رودخانه ) انداخت ، از قضا آب او را به خانه خلیفه رسانید . [ خلیفه] گفت او را گرفتند و دانست که این گربه در خانه ای بوده و صاحبخانه چنین کرده است . خلیفه بخطّ خود نوشت که وای بر حال صاحبخانه ی که این گربه را آزار کند و این را برگردن گربه بستند و رهایش نمودند ، صاحبخانه نشسته بود که دید گربه می آید با کاغذی ، آن را خواند و از جای برخاست و به زن خود گفت که قباله ی خانه و کلید خانه را به آقای گربه بده و ما خود از اینجا میرویم .اول که فرمانی نداشت حریفش نبودیم حال که دستخط خلیفه را دارد این خانه ، یا جای ماست یا جای او.

د- از مطالعه کتاب باز ماندم

آورده اند که : بلخی شاعر شهید ،روزی نشسته بود و کتابی می خواند ،جاهلی آمد پیش او نشست وسلام وگفت: خواجه تنها نشسته ای ؟ گفت :نها اکنون شدم که تو آمدی زیرا بواسطه آمدن تو از مطالعهباز ماندم .

از بوعلی سینا نقل کرده اند که گفته: من متأسفم که هنگام صرف غذا ازاشتغال به علم و کسب معرفت باز می مانم.